تبليغاتX
..:دل نوشته:..

..:دل نوشته:..

درسته آدم بدی ام اما دل دارم... مگه آدم بدا دل ندارن ؟؟؟!!!
.....شدم.

 

دوباره بازیچه شدم تویه تئاتر زندگی...

 

  تو این نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی...

  

نقش نبودن واسه توست نقش شـکســـتن واســه من...

   

صـــندلـی خــالـی مال تــو شــــد...

 

 

ای بـــی صــــدا حـرفـــی بـــــزن...

     

 

یاد تو و نبودنت رفتم و تنها تر شدم ...

 

 

تویه تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم...

 

 

+نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت12 بعد از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
احساسه خوبیه یا....؟ نمی دونم !

احساس مي‌کنم هر روز که ميگذره يه آدم جديد توی من زاده ميشه
هر روز من يه نفر جديدم ... مهم نيست خوب‌تر يا بدتر
مهم نيست قشنگ‌تر يا زشت تر ..
چون خوبي و بدي و زشتي و پاکي و اينا اصلاً به نظرم معني مطلق ندارن . مهم اينه که جديدتر  و همین جدیدتر بودنه می تونه تلفیقی از تجربه هایی باشه که قطعا" بهتره.. اما مهم اينه که شايد (فقط شايد) اين معنيِ هنوز زنده بودنه.
همه‌ي اين اتفاقا .. همه‌ي اين ديدنا و ديده شدنا و شنيدنا و شنيده شدنا و نگفتنا و شنفته نشدنا ...
همه‌ي اين آدمايي که هر روز يه رنگ برات عوض ميکنن :) همه‌ي اين دروغ شنيدنا و دروغ ديدنا و از دست دادنا و به دست اومدنا ..
همه‌ي اين هر روزها و هر لحظه‌ هام ... همه‌ي اين منتظر بودنا و منتظر موندنا ...
همه‌ي اين تو گذشته و آينده وول خوردنا
همه‌ي اين تو لحظه‌ها گير کردنا
همه‌ي اين خشما و گريه‌ها و شکستنا و تنهائيای مقطعی( اما به نظر من مفیــــــــد)
همه‌ي اين محکم واستادنا و بيرحم موندنا ...
همه و همه و همه آخرش فقط اينو به من ثابت ميکنه که من هنوز دارم حرکت ميکنم
هنوز به گل ننشستم
هنوز واسه خودم حداقل تکراري نشدم
هنوز اونقدر قابل پيش‌بيني نيستم که از خودم خسته بشم
هنوز ميتونم ادامه بدم حتي اگه همه‌ي ادامه دادن ها خیلی ها رو عذاب بده
حتي اگه همه‌ي آينده‌م هر روزش تلاش باشه
حتي اگه هر چي ...

 

+نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت12 بعد از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
خسته ام ، شکسته ام ...

 

تنها قدم می زنم پارک و مسجدو مجتمع ها و همه و همه چیزو همه جا رو زیر پا می ذارم.چقدر پام درد می کنه و خسته ست.اما دیدن فضای به این قشنگی ترغیبم می کنه که بازم بیشتر و بیشتر قدم بزنم.گفتم فضای زیبا.آخ که دلم لک زده واسه یکم قدم زدن توی این هوا با یه دل خوش.حتی ۱ ثانیه همون ۱ ثانیه معروف که حاضرم زندگیمو براش بدم.

راه می رم و با خودم حرف می زنم چقدر خل و ضع شدم.می خندم ..گریه می کنم....بی تفاوت می شم....همش عرض ۱ ثانیه.........

صدای خنده بچه ها می یاد.گل کوچیک بازی می کنن.سرمو می چرخونم و واسه یه لحظه زندگی رو می بینم.یه عده پیر مرد که گوشه گوشه پارک نشستن و حرف می زنن.بچه هایی که بازی می کنن.دلشون خوشه ها....!!!
اما من ..اما واسه من......

اونا می خندن..مهم نیست.....

حرف می زنن ...مهم نیست.....

مهم نیست...مهم نیست...

هیچی دیگه برام مهم نیست.......

دیگه هیچ صدایی نمی شنوم!انگار گوشام گرفته گرفته ست.فقط صدای ضجه می یاد.صدای گریه می یاد.

چقدرم آشناست!!.....

این منم!
منم که دارم از درون گریه می کنم!

+نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت12 بعد از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
این روزها....

این روزها زندگی روال عادی اش را پیدا کرده ... می روم می آیم ... عمرم به رفت و آمد می گذرد ...به عبور از خم جاه ها و کوچه های شهرم ...تنها و پیاده ... بی هیچ هراسی ... بی هیچ ترسی ... بی هیچ عشقی ...می روم می آیم . به کسانی دل می بندم که حزب بادند...امروز رفیقند و فردا نا رفیق ...مثل همه ... مثل تو ... می روم .. می آیم ... ذوق کودکانه ام را تنها به باد بی سامان می دهم ... به درخت عاشق می شوم... به آسمان نماز می برم...با سبزه همبستر می شوم ... باران را می بوسم.. عشق بازی با باد. روز شمار تاریخم .. روزشمار زندگی .. روز شمار طلوع و غروب های دیگر این شهرم.. روزشمار تک تک ثانیه هایی که نیستی ...عجیب دلتنگ و از دلتنگی ام عجیب شاد ... که هنوز دلی دارم برای تنگ شدن ... بر عکس همه ... بر عکس تو.....!

 

+نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت12 بعد از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
هر آنچه که هستی ، بهترین باش


اگر نمیتوانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی بوته ای در دامنه ای باش ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه میروید



اگر نمیتوانی درخت باشی ، بوته باش .



اگر نمیتوانی بوته ای باشی ، علف کوچکی باش ، چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن.



اگر نمیتوانی نهنگ باشی ، فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه باش.



همه ما را که ناخدا نمیکنند ، ملوان هم میتوان بود.



در این دنیا برای همه ما کاری هست ، کارهای بزرگ ، کارهای کمی کوچک



و آنچه که وظیفه ماست ، چندان دور از دسترس نیست



اگر نمتوانی شاهراه باشی ، کوره راه باش.



اگر نمیتوانی خورشید باشی ، ستاره باش.



بابردن و باختن ، اندازه ات نمیگیرند



هر آنچه که هستی ، بهترین باش.

 

+نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت4 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
به بهترین امیدوار باش
برای شروع شاید این خوب باشه

 

هرگز ريسمان اميد را رها مکن
وقتی احساس می کنی که ديگر تحمل نداری
جادوی اميد است که به تو نيرو می دهد تا راه را ادامه دهی
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده
تا آن زمان که باور داری توانايی
دليلی داری تا بکوشی
هرگز مهار شاد زيستن خود را به ديگری مده
بلکه بر آن چنگ بزن
آنگاه همواره در اختيارت خواهد بود
اين ثروت مادی نيست که پيروزی يا شکست را رقم مي زند
پيروزی يا شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.
احساس ماست که ژرفای حياتمان را نشان ميدهد
روا مدار که لحظه های ناخوشايند بر تو چيره گردند
صبور باش و ببين که آن ها در گذرند
در ياری جستن از ديگران ترديد مکن
امروز يا فردا همه بدان نياز منديم (قابل توجه بعضی ها)
از عشق مگریز و به سوی آن بشتاب
چه ........


عشق ژرف ترين شادی هاست
چشم به راه آنچه که می خواهی نمان
بلکه با تمام وجود آن را بجوی
و بدان که زندگی در نيمه راه با تو ديدار خواهد کرد
اگر تدبير ها و روياهايت با اميد های تو همسو نشدند
تو راه را گم نکرده ای
هر آينه که چيزی نو از خود و زندگی بياموزی
بدان که پيش رفته ای
داشتن احساس نيکو به زندگی
داشتن احساس نيکو به خود است

هرگز خنده را از ياد مبر
و غرور نبايد مانع گريستن تو شود
با خنديدن و گريستن است که
زندگی معنای کاملی پيدا ميکند.

 

+نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
صلح _ ایمان _ عشق _ امید
 

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند
محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که میشد به صحبتهایشان گوش داداولی گفت:من صلح هستم کسی نمیتواند مرا برای همیشه روزی نگاه دارد من مطمئنم که خاموش میشوم,لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.
دومی گفت:من ایمان هستم ,وجود من ضروری نیست چندان مهم نیست که روشن باقی بمانم؛سخنش که به انتها رسید نسیم ملایم وزید وآنراخاموش کرد.
سومی با ناراحتی گفت:من عشقم ؛ من توان روشن ماندن را ندارم مردم مرا به کناری نهاده اندازاهمیت من بیخبرند زمانی طول نکشید که او هم خاموش شد
ناگهان کودکی وارد شد و گفت:شما ها چرا خاموشید؟
شما هر سه باید روشن باشید وبعد آرام گریست.در این لحظه شمع چهارم گفت:تا زمانی که من میدرخشم میتوانیم شمعهای دیگر را روشن کنیم من امیدهستم  کودک با چشمان درخشان شمع امید را بر داشت و با آن شمعهای دیگر را روشن کرد



 

+نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
هان؟؟
سلام به همگی شماها که به اینجا مییان

همون طور که میدونین دیگه موقع درس و مدرسه و دانشگاه و این مسخره بازیهاست منم باید طبق معمول برم بچسبم به درسم چون نه خودم و نه خودم نمی خوام که این ترم هم مشروط بشم وگرنه اخراج میشم

برای همین شاید کمتر بیام اینجا ، حرف واسه گفتن و زده شدن زیاده ولی مثله اینکه فرصت کمه ، تا بتونم از زیر درسا در میرم تا بیام آپ کنم و براتون خبرا رو بگم ، راجع به مطالبشم باید بگم از یه آدم تنها که همه امیداش دارن یکی یکی نا امید میشن نمیشه توقع داشت از امید حرف بزنه ..........

ولی ما یه عمر است که از این کوزه ی شکسته آب میخوریم و نمیشه هم ترک کرد ، ولی سعیمو میکنم مطالب رو امیدوارانه تر کنم تا امید به زندگی برای ما که بالا نرفت لااقل شما را از اینکه هستین پایین تر نیاره.

بازم ممنون از این که به این خونه ی خرابه سر میزنین

+نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
1#
 

سلام خوبید؟ امیدوارم حاله همتون خوب باشه و نماز روزه هاتونم قبول باشه (مخصوصا شما ها ، که میدونید منظورم با شماهاست)

اینم از وبلاگ که آپش کردم ، اینم پست های جدید  و مطالب جدید واسه اونایی که دوست داشتن وقتی میان توو وبلاگ تفاوت رو از روز قبلش احساس کنن (ولی یه کم تکراری تووش هست که لازمه باشه)

امیدوارم نظر یادتون نره ( بازم مخصوصا با شماها هستم حتما باید بهتون بگم نظر بدین ؟؟)

تا بعد که بازم صداتون در بیاد و من بیام آپ کنم . مواظب خودتون باشین خداحافظ ( شماهام مواظبه خودتون باشین ، این سفارشی بود )

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
فکر میکنی یادش میاد ؟؟ فکر میکنی باور میکنه ؟؟؟
 

کاش خدا میتونست باور کنه هنوز یه عده از آدمهایی که ساخته، زنده هستن...

کاش خدا میتونست باور کنه اون آدمها، هنوزم میتونن یه چیزایی رو حس کنن...

کاش خدا میتونست باور کنه اون آدمها، یه زمانی میتونستن بفهمن دوست داشتن و دوست نداشتن چیه...

کاش خدا میتونست باور کنه همون آدمها، یه لحظه هایی تو زندگیشون داشتن که دلشون برای داشتن یه چیزایی خیلی تنگ میشد...

کاش خدا میتونست باور کنه خیلی از چیزهایی که اون آدمها دلشون میخواست داشته باشن، خیلی کوچولو بود...

کاش خدا میتونست باور کنه که برای اونی که همه به اسم خدا میشناسنش، کار زیاد سختی نبود که یه مدت خیلی کوتاه هم شده، ترس از دست دادن رو از اون آدمها بگیره...

کاش خدا میتونست باور کنه که اون آدمها ،دلشون میخواست اینطوری دور انداخته نشن...

کاش خدا میتونست باور کنه چقدر سخته برای اون آدمها که همه عمر، تظاهر کنن...

کاش خدا میتونست باور کنه چه وحشتناکه برای اون آدمها که ببینن مجبورن همه لحظه های زندگیشون رو با تلقین و دروغ به خودشون پر کنن ...

کاش خدا میتونست باور کنه چقدر سخته برای اون آدمها که همه چیزهایی رو که همیشه دوست داشتنشون رو تو دلشون کشتن، همون خدا داره میده به این و اون...

کاش خدا میتونست باور کنه چقدر سخته برای اون آدمها که برسن به لحظه ای که حس کنن از اون به بعد، باید همه تلاششون رو بکنن که ته مونده زندگیشون زودتر بگذره...

کاش خدا میتونست باور کنه برای اون آدمها آسون نیست که ببینن دیگران فقط بخاطر دلسوزی دارن وجودشون رو قبول میکنن...

کاش خدا میتونست باور کنه دیگران کم کم دارن به اون آدمها، به عنوان یه چیز اضافی نگاه میکنن...

کاش خدا میتونست باور کنه همون دیگران، دارن لطف میکنن که اون آدمها رو درک میکنن...

کاش خدا میتونست باور کنه واسه اون آدمها یه دنیا سخته که مدام از دیگران بشنون: تو که چیزی کم نداری...

کاش خدا میتونست باور کنه برای اون آدمها چقدر سخته که ببینن حتی خانواده شونم اون چیزی که خودشون ساختن قبول ندارن...

کاش خدا میتونست باور کنه ... اصلا خدا میتونه باور کنه؟... اصلا میدونه باور کردن یعنی چی؟... اصلا خدا یادش میاد یه روزی ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
خدا اونجایی؟؟
 

خدا جون حالا که اینجوری امتحان میکنی به این سختی یه راهنمایی هم بکن تا منم بتونم راه حل رو پیدا کنم .

بعضی وقتها هم هست که یه کاری میخوای انجام بدی فکر میکنی که به همه چیز فکر کردی و تو محاسباتت هیچ ایرادی نداری در اینجور مواقع به یه نتیجه یا چند نتیجه مشخص میرسی که اگه این کارو انجام بدی اینجوری میشه ولی وقتی فکرتو عملی میکنی میبینی یه نتیجه کاملا متفاوت که اصلا بش فکر نکرده بودی بدست میاد واقعا تو اینجور موارد چه کار میکنید ؟ غافلگیری تا چه حد؟

ولی خوب همیشه تو اینجور موارد خدا رو شکر میکنم چون همیشه یه شرایط بدتری هم هست که امکان داشت ما تو اون شرایط باشیم.

برام خیلی دعا کنید تو این چند وقت شرایط خوبی رو توو زندگیم نداشتم. نه اشتباه نکنید نه دپرسم نه کم آوردم فقط ناراحتم که الان کاری ازم بر نمیاد و زمان باید مشخص کنه که چی میشه.

موفق باشید التماس دعا

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
زندگی چیه؟؟ کی این تکرار تموم میشه...

 

ازتون یه خواهش دارم ، می خوام وقتی این شعر و متن پایین رو خوندین نظرتون رو درباره ی زندگی بگین . با تشکر ... یکی مثله شما با یه کم تفاوت...

زندگی چیست ؟

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد.

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد.

زندگی شاید

طفلیست که از مدرسه بر می گردد .

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که

نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد.

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید :«« صبح به خیر »».

(فروغ فرخزاد)

واقعا به نظر شما زندگی یعنی چی ؟؟؟؟؟ زندگی  جز این کار های روزانه ی مسخره است ؟؟؟؟ زندگی جز اینه که هر روز باید دروغ و کلک و طعنه بشنوی ؟؟؟؟ آخه  زندگی چه موقع واقعا «« زنده گی »» میشه ؟ برای این مردمی که «« مرده گی »»  میکنند نه زندگی ! خسته شدم ، خسته شدم از این که هر روز باید در انتظار فردایی دقیقا مثل امروز باشم . فردایی که می دونم باز باید مثل امروز پشت چشم های بسته ی تو به زندگی مسخرم ادامه بدم. میدونم که هنوز هم خنده ها ونگاه هاتو ازم دریغ می کنی. می دونم قرار نیست مثل اولت بشی . بخدا می دونم .  ای خدا صدامو میشنوی ؟؟؟ الان این جایی ؟؟؟؟ ای خدا کاش چیزی به نام دوست داشتن و عشق و عادت رو خلق نمی کردی کاش....

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
نکته 2

 

براي هر کس سه راه وجود دارد: راه اول، از انديشه ميگذرد که والاترين راه است. راه دوم، از تقليد ميگذرد که آسان ترين راه است. راه سوم، از تجربه ميگذرد که تلخ ترين راه است. (کنفسيوس)


همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن ،همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن، ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن، شب جمعه ها نخفتن به خداي راز گفتن به خدا که هيچکس را ثمر آن قدر نباشد که به روي نا اميدي در بسته باز کردن .

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |
آیا فرصتی هست؟؟ برای جبران آنچه اشتباه بود؟؟
 

دلم می سوزه واسه نامه هایی که هیچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق ،مثل همیشه توی تب انتظار سوختند....... راستی چه کسی می دونه فردا فرصتی برای جبران نامهربونی ها و غفلت های امروز پیدا می کنه...؟؟!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت3 قبل از ظهرتوسط طوفان شایدم نسیم |